تبليغاتX
چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد

مرا گویی چه سانی من چه دانم   کدامی وز کیانی من چه دانم
مرا گویی چنین سرمست و مخمور   ز چه رطل گرانی من چه دانم
مرا گویی در آن لب او چه دارد   کز او شیرین زبانی من چه دانم
مرا گویی در این عمرت چه دیدی   به از عمر و جوانی من چه دانم
بدیدم آتشی اندر رخ او   چو آب زندگانی من چه دانم
اگر من خود توام پس تو کدامی   تو اینی یا تو آنی من چه دانم
چنین اندیشه‌ها را من کی باشم   تو جان مهربانی من چه دانم
مرا گویی که بر راهش مقیمی   مگر تو راهبانی من چه دانم
مرا گاهی کمان سازی گهی تیر   تو تیری یا کمانی من چه دانم
خنک آن دم که گویی جانت بخشم   بگویم من تو دانی من چه دانم
ز بی‌صبری بگویم شمس تبریز   چنینی و چنانی من چه دانم



+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 12:24  توسط مهدی | 

پای
استدلاليان چوبين بود              پای چوبين سخت بی‌تمکين بود
زين خرد جاهل همی بايد شدن       دست در ديوانگی بايد زدن

 آزمودم عقل دور انديش را           بعد از اين ديوانه سازم خويش را



+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 13:55  توسط مهدی | 

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی كه می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر جا آیا همین رنگ است ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 2:8  توسط مهدی | 

بنگر ز جهان چه طرف بر بستم هيچ @@
وز حاصل عمر چيست در دستم هيچ

شمع طربم ولي چو بنشستم هيچ               من جام جمم ولي چو بشكستم هيچ


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 13:23  توسط مهدی | 

گوينــد کسان که بهشت با حور خوش است     من گويم که آب انگورخوش است
اين نقد بگـــير ودست از آن نســـــيه بردار  
  که آوازدهل شنيدن ازدورخوش است



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 0:53  توسط مهدی | 

Give me six hours to chop down a tree and I will spend the first five sharpening the axe. -
Abraham Lincoln



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 14:48  توسط مهدی | 


یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
                          دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

اب حیوان تیره گون شدخضرفرخ پی کجاست                  خون چکید ازشاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی                    حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد  

لعلی از کان مروت برنیامدسالهاست                              تابش خورشید وسعی باد و باران را چه شد

شهریاران بود وخاک مهربانان این دیار                            مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی داندخموش                          از که میپرسی که دور روزگان را چه شد


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 12:56  توسط مهدی | 

ب
نمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
 
ای آفتاب حسن برون آ ، د
می ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست

گفتی زنا
ز :« بيش مرنجان مرا ، برو »
آن گفتنت که بيش مرنجانم آرزوست

والله که شهر بی تو مرا حبس ميشود
آوارگی کوه و بيابانم آرزوست

زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست

دی شيخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند : يافت می نشود جسته ايم ما
گفت : آن که يافت می نشود ، آنم آرزوست

پنهان ز ديده ها و همه ديده ها از اوست
آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست



+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 18:1  توسط مهدی |